تبليغاتX
خرس های مهربون
اگر تنهاترین تنها شوم، باز خدا هست
اینم آهنگ عروسی ساسی مانکن که قولشو به مجتبی داده بودم. فقط یه چیزی. من امتحانش نکردم و نمی دونم دانلود میشه یا نه)خسته نباشم!)

دانلود اهنگ

منبع

+ نوشته شده در  جمعه 15 آبان1388ساعت 10:29  توسط خرس هاي مهربون  | 

اتل متل توتوله، ايران خانوم چه جوره هم غم داره هم غصه، نفتشو خوردن دُرُسه گازشو بردن هندسون، آشغال چينی بسون، اسمشو بذار واردات، گور پدر صادرات هاچين و واچين، توليدو ورچين
+ نوشته شده در  جمعه 10 مهر1388ساعت 12:53  توسط خرس هاي مهربون  | 

خدایا پس چرا من زن ندارم؟
زنی زیبا و سیمین‌تن ندارم؟
دوتا زن دارد این همسایه ما
همان یک‌دانه را هم من ندارم
آژانس ملکی امشب گفت با من:
مجرد بهر تو مسکن ندارم
چه خاکی بر سرم باید بریزم؟
من بیچاره آخر زن ندارم!
خداوندا تو ستارالعیوبی
و بر این نکته سوء‌ظن ندارم
شدم خسته دگر از حرف مردم
تو می‌دانی دل از آهن ندارم
تجرد ظاهرا عیب بزرگی‌است
من عیب دیگری اصلا ندارم!
خودم می‌دانم این "اصلا" غلط بود
در اینجا قافیه لیکن ندارم
تو عیبم را بپوش و هدیه‌ای ده
خبر داری نیکول کیدمن ندارم؟
اگر او را فرستی دیگر از تو
گلایه قد یک ارزن ندارم

+ نوشته شده در  جمعه 10 مهر1388ساعت 12:52  توسط خرس هاي مهربون  | 

سلام (داستان2)

وقتی کلاس ادبیاتمون تموم شد و وقتی کلاس نثرمون تموم شد ووقتی حوصلمون تموم شد تصمیم گرفتیم که یه هیجانی به روز دوشنبمون بدیم چون بعد این کلاس ما میبایستی میرفتیم خونه و روزی که بدون  خرابکاری باشه روز نیست .ما راه افتادیم بگردیم که کجا رو امروز خراب کنیم. چیز خاصی پیدا نکردیم . ولی از پله ها که بالا میرفتیم چشممون خورد به هدیه و سون آپ. گفتیم بالا خره یه سوژه پیدا کردیم.رفتیم پایین انتهای سالن. ولی اونا تو کلاس نبودند . رفتیم یه طبقه بالاتر. انتهای سالن  به کلاس مورد نظر رسیدیم اما اونا تو اون کلاس هم نبودند. با تعجب دوباره پله ها رو بالا رفتیم تا ببینیم اونا تو کدوم کلاسن . این دفعه هم اونا تو کلاس پیدا نبودند گفتیم شاید چون کنار دیوارند معلوم نباشند از پشت شیشه . واسه همین ایینه رو در اوردم  تا با ایینه کنار دیوارو ببینیم  هدیه معلوم بود لباس سرمه ای داشت. رفتیم تو کلاس بغلی و من گفتم حالا که کلاس و پیدا کردیم با هزار دنگ و فنگ و بد بختی . خب حالا که چی ؟ اونا که تو کلاسن! ما که بیرون از کلاسیم!خب این همه از پله بالا پایین رفتن که چی؟  داشتیم فکر میکردیم که چجوری زحمتمون هدر نره  یه کاری هم کرده باشیم. .................................... یه کاغذ در اوردیم و توش نوشتیم...توجه توجه  این کلاس را ترک کنید در این کلاس بمب کار گذاشته شده است جون خود را بر دارید و گورتان را گم کنید(به غیر از استاد محترم) این نامه بعد از خواندن منفجر میشود.

قهوه ای و لیمویی جلوتر رفتندو من هم نامه رو از زیر انداختم تو کلاس  بعد هم فلنگو بستیم .مثل فشنگ در رفتیم .تند تند ازدانشگاه زدیم بیرون .پیشخودمون فکرمیکردیم که  اونا الان نامه رو بلند بلند خوندنو همه از خنده روده بر شدند.و حتما کتی و سون آپ و هدیه هم فردا هی رها میرنو میگن یکی میخواسته دیروز کلاسمونو منفجر کنه.بعد هم گفتیم نکنه حالا واقعا همچین بشه. بعد هم کلی خندیدیمو منتظر شدیم فردا برسه............. بله فردا رسید و هیچ کدوم از اون چیزایی که  ما انتظارشو داشتیم اتفاق نیوفتاد. گفتیم لابد نمیخوان به روی خودشون بیارن....ما هم اون روز امتحان میان ترم داشتیم من رو میز گرد نشسته بودم و به دورو اطرافم توجه نداشتم داشتم درس میخوندم.که خاکستری اومدو گفت که لیمویی نمیاد . من هم بهش گفتم که قهوه ای نمیاد . اونا موندن خونه تا امتحان اون روزو بخونن . بعد تموم شدن کلاس خاکستری و لیمویی و یاسمن یکی  دیگه از دوستامون امد ما با هم شروع به مرور کتاب کردیم .که یهو یه از خدا بیخبر (پسر نا محترم) به خاکستری گفت اه خودکار قرمز زدی؟ خاکستری هم که عصبانی شده بود اونا رو مسخره کرد. یاسمن گفت:::: خ چرا این طور ارایش میکنی؟ میخوای جلب توجه کنی؟ وای چشمتون روز بد نبینه . خاکستری شد گوله اتیش. گفت :::: به تو ربطی نداره. یاسمین گفت :::خب نباید اینقدر ارایش کنی. خاکستری گفت::به تو هیچ ربطی نداره مگه من به تو میگم که چرا چادر میزاری.یاسمن گفت:من وظیفه داشتم به تو بگم. خاکستری گفت::: تو هیچ وظیفه ای نداری من پدر و مادر دارم اونا بهم میگن یاسمین گفت:من امر به معروفت کردم دیگه هم با تو کاری ندارم خاکستری گفت:: امر به معروفو نگهدار واسه خودت من هیچ احتیاجی به امر به معروف تو ندارم.... وایِِِِِِِِِِِِِ ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی  ی ی ی ی ی ی ی تا 20 دقیقه اینا هی به هم زیر زبونی مطلک میگفتن هر چی لیممویی گفت بسه اینگار نه اینگار. ... خودکار قرمز نداری.... نخند جلب توجه میکنی....اه اونم خودکار قرمز داره.... اه تو راه  بلند بلند حرف میزنی مواظب باش جلب توجه نکنی..... .... وایِِِِِِِِِِِِِ ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی  ی ی ی ی ی ی ی... تموم که نمیکردن... بالا خره وقت ناهار شد و ما رفتیم ناهار. اونجا هم مطلک پشت مطلک . خاکستری اونقدر عصبانی بود که با لیمویی و قهوه ای هم دعوا افتاد. گفت که من قرمه سبزی نمی خورم اونا گفتن خب خودت گفتی از اول . اونم که عصبانی بود گفت ژتونمو  بده من میخوام ساندویچ بخورم. سر میز هم اونا به هم مطلک میگفتن... . اون میگفت اه خودکار قرمزش پاک نشه داره ساندویچ میخوره.....این دختره داره حرف میزنه یهو جلب توجه نکنه؟...... و همین طور تا اخر کلاس هم چپ چپ همدیگه رو نیگاه میکردند....

فعلا تا همین جا داستانو تموم میکنم تا بعد در مورد آمنه و ناراحتیش براتون بنویسم(آمنه یا به عبارت دیگرهوو )......................................

بالا رفتیم ماست بود .... داستان ما راست بود ........... از کلاغه هم خبر ندارم . نمیدونم رسید به خونش یا نه؟!!!!!!!!!!!!!

 

دوستون داریم (اگه دوستمون داشته باشید)

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت 0:19  توسط خرس هاي مهربون  | 

سلام (داستان1)

میخوایم داستانمونو شروع کنیم ولی این داستان سر  نداره ... داره ولی ما هر چی گشتیم پیداش نکردیم .امروز ما کنفرانس داشتیم که مثلا باید 3نفرمون میرفتند جلو از حفظ توضیح میدادند ولی فقط یکیمون رفت و توضیح داد البته اسمشو توضیح نباید بزارم از رو خوندم ( تا حالا کی کنفرانسو از رو خوند ؟) اخه من شبه قبل هر چی سعی کردم نخوابم نشد . چیکار کنم ؟ خسته بودم. تازه پرسپولیس هم با صبا باتری  مسابقه داشت هر چی توان داشتم گذاشتم واسه تشویق .بعد که خیالم راحت شد برد و استقلال هم که بازی داشت  باخت تخت خوابیدم. اخه بین بچه ها من فقط پیروزیم .اون روز مسابقه هوا بارونی بود ما تو حیاط دانشگاه راه میرفتیمو بلند بلند جوری که بقیه بچه ها یی که تازه کلاسشون تمام شده بود بشنوند میگفتیم به به عجب گلی زد پیروزی... یکی میگفت اه اه اه اه ...یکی میگفت اخجون ....یکی میگفت بدو بریم تو سلف ببینیم چه خبره.... البته هنوز هیچ گلی زده نشده بود ما داشتیم خالی میبستیم  تا بقیه به هیجان بیافتند .بعد رفتیم یه جا قایم شدیم که پیدامون نکنن چون همچین ابو تابش میدادیم که اینگار داریم خودمون بازی میکنیم... که دروغهای ما سر انجام به حقیقت پیوست...همون طور که قایم شده بودیم 5تا پفک و 2تا چیپسو2تا کیک و نوش جان کردیم .اینو گفتم که نگید اینا کار مفید انجام نمیدند فقط خالی میبندند... ما کارای مفید هم انجام میدیم.بر می گردم  به پنجشنبه روز کنفرانس. کلاس به حول و قوه ی الهی تمام شد یه ربع هم زودتر.توی حیاط رو میز گرد  نشسته بودیم. 2 نفر دیگه هم نشسته بودند داشتند درس میخوندند. رشتتشون اموزش زبان  انگلیسی بود. برای قهوه ای یه سوال پیش اومده بود. که چطور یه پسر میتونه دله یه دخترو بدست بیاره و چطور یه پسر بفهمه که یه دختر دوسش داره یا نه؟یا چطور یه دختر دله پسرو بدست بیاره؟ما که در حال جواب دادن به قهوه ای بودیم اون دو تا  دختر شروع کردن به انگلیسی حرف زدن.که یهو  لیمویی گفت ما 20 سالمونه ... اون دو تا از اینکه سوتی داده بودند شکه شده بودند و فقط نگامون میکردند. که ما به اونا گفتیم با با ما هم بلدیم .we are translation student. English بنده های خدا کپ کرده بودند .اونا از ما بزرگتر بودند و چون 40 پیراهن بیشتر ازما پاره کرده بودند به قهوه ای در مورد سوالش راهنمایی کردند. من که صورتی باشم وقهوه ای تصمیم گرفتیم دانشگاه بمونیم ولی لیمویی با دوستش قرار داشت نمیتونست بمونه.( خاکستری 5 شنبه ها با ما کلاس نداره). ما اول میبایستی  به مامان و بابا میگفتیو که میخوایم بمونیم که نگران نشن ولی نمیتونستیم بگیم که همین طوری میخوایم بمونیم . واسه همین گفتیم میخوایم کلاس استاد اشرفی بمونیم. رفتیم تو  کلاس استاد اشرفی که دروغ نگفته باشیم بعد هم که داشتیم میرفتیم تو حیاط برقهای سالونو خاموش کردیم به افتخار سون اپ و کتی و هدیه .( قبلا گفتم که اینا همشون شازده پسرن). اخه اون جا سالن بچه های زبان نه بچه های حسابداری. واسه همین برقا رو خاموش کردیم.لیمویی که رفت ما بستنی خوردیم و یه خورده از غمو غصه هامون گفتیمو راه افتادیم .از سالن پایین رفتیم بالا بعد اومدیم پایین و بعد رفتیم کنار رودخونه ( دانشگامون یه رودخونه ی کم اب داره. کنار رودخونه یه اتاقک زدند که ما مجبوریم برای رفتن به پشت دانشگاه از روی سکو ی کنار رودخونه بریم) ما کنار رودخونه واستادیم و چند تا اهنگه  بامزه گوش کردیم و دوباره راه افتادیم . یه دوری که حیاطو زدیم رفتیم نشستیم  رو نیمکت . یه خورده غیبت کردیموگفتیم چیکار کنیم چیکار نکنیم ... آینه رو در اوردیم شروع کردیم به مردم ازاری . تا میزدیم به چشم یه نفر رومونو میکردیم یه طرف دیگه اونا هم که کفری شده بودند در به در دنبالمون میگشتن...بالاخره اینقدر مردم ازاری کردیم که سوختیم چون تو ضلع افتاب نشسته بودیم... باز هم راه افتادیم و رفتیم تو سالن خودمون یه دوری زدیم و بعد 2 ساعت  رفتیم خونه ....... فعلا داستانو اینجا تمام میکنیم ... اما دفعه ی بعد میخوایم داستان انفجارو براتون تعریف کنیم ... اینم یکی از دسته گلای خودمونه....

بالا رفتیم ماست بود .... داستان ما راست بود ........... از کلاغه خبر ندارم . نمیدونم رسید به خونش یا نه؟

 

دوستون داریم (اگه دوستمون داشته باشید)

+ نوشته شده در  شنبه 2 شهریور1387ساعت 10:55  توسط خرس هاي مهربون  | 

يكي از بينندگان «تابناك» در پيامي آورده است: چند وقت است به اين مسئله فكر مي‌كنم كه چرا براي اين‌که يک قهرمان ورزشي، به عنوان مرد شماره يک جهان مطرح شود، اين همه تبليغ مي‌کنيم و در بوق و کرنا مي‌کنيم که همه بروند در فلان سايت و به ايشان رأي دهند كه وي به اين عنوان برسد ولي وقتي يک سايت مطرح در دنيا مثل «گوگل»، تاريخ ما را زير سؤال برده و نام «خليج فارس» را تغيير مي‌دهد و اقدام به نظر سنجي مي‌كند، هيچ كس نمي‌گويد كه همه بروند و اعتراض كنند كه چرا اين كار را كرده است. شايد واقعا قهرمان ورزشي مهمتر است!

به هر حال، چند وقتي است كه «گوگل» نام خليج هميشه فارس را تغيير داده است. از شما مي‌خواهم اين پيام را در سايت خود درج كنيد و به همه اعلام كنيد كه به اين
لينك رفته و اعتراض خود را نسبت به اين اقدام اعلام كنند. تنها يك ميليون رأي لازم است تا «گوگل» بار ديگر نام خليج فارس را قرار دهد.

کار خيلي سختي هم نيست، فقط لازم است نام و ايميل خود را وارد كنيد و اگر مي‌خواهيد در قسمت سوم، يك جمله هم در رابطه با اعتراض خود بنويسيد.
+ نوشته شده در  سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 19:11  توسط خرس هاي مهربون  | 

با نگاه خود بهارم می کنی
بی قرار روزگارم می کنی
لحظه ای مست نگاهت می شوم
لحظه ای هم هوشیارم می کنی
قلب من را همچو آهویی اسیر
می بری با خود شکارم می کنی
ای وجودت همچو دریایی بزرگ
در ره خود جویبارم می کنی
چون گره وا می کنی از زلف خود
محو موج آبشارم می کنی


دردم از درد آه است

آهم ازآه تو

داغدار حرفم

ترسم از حرف تو

سنگم از جنس صبر است

قلبم از جنس اشک

دورم از پیش تو

غصه ام رفتن از یاد تو

                                      

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 10:43  توسط خرس هاي مهربون  | 

پرچم کمک داور مدت هاست که به علامت آفسایت درآمدن شادی هایمان بالاست.نتیجه سرنوشت من و زمستان با هم به تساوی کشیده شد.در حقیقت بازی به نفع تو تمام شد.تقدیر قانون گل نهایی را منحل کرد که مبادا تو با گل لبخندت دروازه سکوت مرا بشکنی.سرنوشت حتی ثانیه ای وقت اضافی برای باز پس گرفتن انتقامم از غم تو منظور نکرد.قلب من بیشترین گل را از تو خورد.تو دروازه قلبم را با مهارتی عجیب گشودی و ترجیح دادی که دروازه سکوتم همچنان بسته بماند.سکوت تو خطای مسلمی ست که پنالتی دارد وغمت آرزوهایم رادرو کرد.مدت هاست که تو دفاع آخر یا همهن عقل مرا ممصدوم کردی.یاد تو با ضربه های آزاددرست کنار دروازه قلبم آتش به جانم می زند.

قضیه یک کرنر ساده نیست تو از همه طرف به من گل زدی.درد ودلهایم را به ‌ات نزن.به خدا این ها شوت های هوای یک نفس نیستند .ضد حمله هم نیستند که بخواهی دفعشان کنی... .تو چه آسان از اوج جدول آرامش مرا به دسته آخر دلواپسی فرستادی.حالا که درکم می کنی با مهربانی برایم از تقدیر آوانتاژ بگیر.تو را به خدا تجدید نظر کن.تو دیگر کارت نده.محرومم نکن بگذار تماشایت کنم تا زندگی کنم.من با یاد تو و با افتخار به عنوان پیشکسوتی در عشق برای همیشه با جام زندگی خداحافظی خواهم کرد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 11:49  توسط خرس هاي مهربون  | 

 

۱-اگه بهتون زنگ زد (در اين مسئله فرض بر هوتن نام بودن دوست پسرتونه…!!!) بگين سلام حميد جون.بعد يه دفعه انگار که تازه متوجه شدين بگين اوا خاک به سرم علي تويي؟؟؟؟مي تونين اين سير رو تا هفده باز تکرار کنين ولي بار هجدهم ديگه خطر مرگ داره.من مسئوليتي در قبال اين حادثه ندارم

۲-بهش زنگ بزنين و بگين کسي خونه نيست و دعوتش کنين خونتون ، بعد با دختر همسايه بريد سينما و فيلم هوو يا ازدواج به سبك ايرونى رو ببينيد

 

۳-تا يه شوخي کوچيک با شما کرد سريعا جبهه بگيرين و باهاش دعوا کنين. با کلماتي از قبيل:مگه تو خودت خواهر مادر نداري؟…يا يه همچين چيزايي .ولي دو تا سه دقيقه بعد خودتون يه جک فجيع يا افتضاح تعريف کنيد و بعدش بشينيد و قيافه بنده خدا رو تماشا کنيد

 

۴-آرايش شديد بزنيد و از اين شلواراي خيلي برمودا و از اين پيرهن آستين کوتاها بپوشيد و بريد جلوي بنده خدا رژه بريد و وقتي به شما نزديک شد و به دو سه متري شما رسيد ، سرش داد بزنيد و بعدش بشينيد و زجر کشيدنش رو تماشا کنيد

 

۵-عکسهاي دو نفره اي رو که با پسر نوه عمه ي خاله ي پدربزرگ پسر دختر خالتون و يا امثالهم گرفتيد بهش نشون بديد ولي بهش اجازه نديد حتي يه دونه عکس باهاتون بگيره

 

۷-موقع تولدش جلوي دوستاش فقط بهش يه شاخه گل هديه بديد و حالشو حسابي بگيريد و (احتمالا بسته به قدرت و توانايي قلبي و شرايط جوي) بشينيد و سکته شو تماشا کنيد و لذت ببريد

 

۸-همين که تو ماشين بغل دستش نشستين شروع کنين به عطسه کردن و از بوي ادکلن چند صد هزار تومنيش که با زجرکش کردن پدر و مادرش خريده ايراد بگيريد و بهش بگيد که به اين بو حساسيد

۹-وقتي داره باهاتون حرف مي زنه همين که به جاي حساس حرفاش رسيد بي مقدمه موبايلشو برداريد و به يکي از دوستاتون زنگ بزنيد و چهار ساعت و چهل و هشت دقيقه با دوستتون حرف بزنيد و اون بدبختو تو کف حرف زدن و تو فکر قبض موبايل بذاريد

نویسنده: خرس قهوه ای

شرمنده. اسم منبع یادم رفت

+ نوشته شده در  شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 14:5  توسط خرس هاي مهربون  | 

تصمیم من این است که با درد بسازم

از این دل نامرد دلی مرد بسازم

انگار قرار است که من داغ دلم را

 با گریه چشمان خودم سرد بسازم

تسمیم من این است که ساکت بنشینم

با این دل هر جای ولگرد بسازم

تصمیم من این است که تا روز قیامت

با عشق تو با این دل شبگرد بسازم

تصمیم من این است...خلاصه بنشینم

با هر چه دلت با دل من کرد بسازم

                                                                         خرس لیموی

+ نوشته شده در  شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 11:10  توسط خرس هاي مهربون  | 

من و شب بی تو در سوگیم

انصافاٌ سراغم را گرفتی هبچ بکردی از من و تنهایم یادی

 

+ نوشته شده در  شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 11:2  توسط خرس هاي مهربون  | 

ما یه دانشگاه داریم نسبتا بزرگ. ما (خرسهای مهربون)2تا 2تا با هم اشنا شدیم.اول

منو(صورتی) قهوه ای بعد منو(صورتی) خاکستری بعدقهوه ای و لیمویی و بعد منو(صورتی)

 لیمویی وقهوه ای و بعد منو(صورتی) لیمویی و قهوه ای و خاکستری با هم اشنا شدیم. نمیدونم

 متوجه شدید یا نه اگه نه یه بار دیگه براتون توضیح میدم. .اول منو(صورتی) قهوه ای بعد

منو(صورتی) خاکستری بعدقهوه ای و لیمویی و بعد منو(صورتی) لیمویی وقهوه ای و بعد منو(صورتی) لیمویی و قهوه ای و خاکستری با هم اشنا شدیم.متوجه

شدید؟نهههههههههههههههههه؟؟؟ حالا بعدتر توضیح بیشتر میدم.جونم

براتون بگه که از عجایب دانشگامون دراکولا- یوریکج-بلبله گوش-

کتی-سون اپ-کبری-پوریا-روح سر گردان جوووووون-پریساجون-

تپل تپل جون-به به ای-کلاه قرمزی- فشن-بابا-لبو-پرفسور-انیشتین-اقا

داوود-گل سرخ.................قابل توجه شما اینا همشون پسرند

 

البته دخترها هم توی داستان ما هستندولی اینقدر عجیب

نیستند.ما میخواهیم درباره ی دانشگاه و خودمون وکارامون

براتون بگیم .احتمال داره تا این داستانها تمام بشه که فکر نمیکنم تمام شه همین

طور به شخصییتهای داستانمون اضافه شه. شما بگید که کدوم یکی از اسمها یا

 شخصییت ها براتون جالبه تا ما داستانمونو با اون شروع کنیم.چون برای ما مشتری مهمتر است. دوستان داریم(اگه دوستمان داشته باشید)

+ نوشته شده در  شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 9:26  توسط خرس هاي مهربون  | 

 

سلام

خوبین؟

خوش میگذره؟

عوض درس خوندن اومدم آپ کنم. وای اگه بدونین فردا چقدر درس دارم

این مقایسه توهین به دخترو پسر این دهه ها نیست صرفا مقایسه ای طنزآمیز و خاطر نشان کردن وضعیتی است که روشنفکران به آن عوارض دوره گذار و دینداران به آن نشانه های آخرالزمانی می گویند و در کل بهره ای از حقیقت دارد.انکار این مقایسه شاید خودیک نشانه ی آخرالزمانی باشد.


دختر دهه 60 :باید با آبرو باشم
دختر دهه 70 :باید تحصیلکرده باشم
دختر دهه 80 :باید پولدار باشم

پسر دهه 60 :دارم میرم جبهه
پسر دهه 70 :دارم میرم دختر بازی
پسر دهه 80 :دارم میرم بیمارستان سم زدایی


دختر دهه 60 : مرد باید با اخلاق باشه
دختر دهه 70 :مرد باید تحصیلکرده باشه
دختر دهه 80 :مرد باید پولدار باشه


پسر دهه 60 :در سن 25 سالگی سیگاری میشد
پسر دهه 70 :در 20 سالگی سیگاری می شد
پسر دهه 80 :قبل از سن بلوغ سیگاری می شود.


دختردهه 60 : 30 ساله شدم و احساس ترشیدگی می کنم
دختردهه 70 : 25 ساله شدم و احساس ترشیدگی می کنم
دختردهه 80 : 20 ساله شدم و احساس ترشیدگی می کنم


پسر دهه 60 : دارم میرم باشگاه ... دارم میرم زیر زمین بنوشم !!!
پسر دهه 70:دارم میرم مهمونی ... دارم میرم قلیون بکشم !!!
پسر دهه 80 :دارم میرم دبی ... دارم میرم توهم بزنم !!!


دختر دهه 60 : دوست پسر یکی اونهم یه عشق پاک
دختر دهه 70 :دوست پسر یکی یا دوتا . چند تا هم زاپاس برای روز مبادا
دختر دهه 80 : دوست پسر بین یک نفر تا یک هنگ یا تیپ در رده سنی بین 20 تا 60 سال مجرد تا صاحب عیال و چند سر عائله. بالاخره تو این همه آدم یکی پیدا میشه بخواد لباس عروس واسم بخره.


پسر دهه 60 :داریوش گوش می داد
پسر دهه 70 :ابی گوش می داد
پسر دهه 80 :مقلدین درجه 3و 4 داریوش و ابی را (که خواب عکس انداختن با داریوش را می بینند) را گوش می دهد .


دختر دهه 60 :دختر بدون بکارت باید بره بمیره
دختر دهه 70:اشتباه بزرگی کردم خاک تو سرم
دختر دهه 80 : دختر باکره یعنی امل و بی فرهنگ. باید بره بمیره.


پسر دهه 60 :شریعتی می خواند
پسر دهه 70 :شاملو می خواند
پسر دهه 80 :هری پاتر می خواند.


دختر دهه 60 :به خاطر حفظ آبرو همه کار می کنم
دختر دهه 70 :به خاطر دوست پسرم همه کار می کنم
دختر دهه 80 : به خاطر پول همه کار می کنم.


پسر دهه 60 :خانواده و پدر مادرم عزیزترین چیز است
پسر دهه 70 :دوست دخترم عزیز ترین چیزاست
پسر دهه 80 :مواد محرک و توهم زا و ماشینم عزیز ترین چیزند.


دختر دهه 60 :شوهر منجی نیست شوهر کردن سنت خدا و رسم زندگی ست.
دختر دهه 70 :شوهر شوهره شوهر... بالشت سره شوهر...
دختر دهه 80 :من یک افسرده ی روانی پر از غصه ام و شوهر منجی من است و دیگر هیچ راه نجاتی نیست.


پسر دهه 60 :در هر صورت باید زن بگیرم
پسر ده 70 :باید پولداربشم و زن بگیرم
پسر دهه 80 :باید قاطی کنم و زن بگیرم.


دختر دهه 60 : زن روز و اعتمادی می خواند
دختر دهه 70 :فهیمه رحیمی و مهدی سهیلی می خواند
دختر دهه 80:بیشتر در اینترنت دنبال فیلتر شکن جدید و پروکسی است.


پسر دهه 60 :مرگ بر اثر جنگ با عراق
پسر دهه 70 :مرگ بر اثر تصادف با موتور و ماشین
پسر دهه 80 :مرگ بر اثر اور دز و سنکوپ بر اثر استعمال هرویین و ایدز و سوانح رانندگی


دختر دهه 60:سیگار کشیدن دختر یک کابوس است دختری که سیگار می کشد خراب است.
دختر دهه 70 :گهگاهی کنار پنجره یا واسه افه تو پارتی یا کافی شاپ یه دو نخ می کشم.
دختر دهه 80 :پیش به سوی آسم، سرطان حنجره ،ریه،نای و خون قبل از یائستگی.


جوان دهه 60 :جنگ زده بود
جوان دهه 70 :غرب زده بود
جوان دهه 80 :پوچ است.


دختر دهه 60 :از خدا می ترسم
دختر دهه 70 : از بی عشقی می ترسم
دختر دهه 80 :از بی پولی می ترسم.


جوان دهه 60 :خواب صلح و آرامش می دید
جوان دهه 70 :خواب بد بد می دید
جوان دهه 80 :فقط کابوس می بیند.


پدر برای پسر دهه 60 :در حکم یک پدر مقدس بود حرمتش کاملا حفظ می شد
پدر برای پسر دهه 70: در حکم یکی از اعضای خانواده بود باید به او حال داد.
پدر برای پسر دهه 80 :سر خره عوضی اسکل بی پدر مادر.

دختر دهه 60 : اول نجابت خود را به رخ می کشید
دختر دهه 70 : اول مدرک تحصیلی خود را به رخ می کشید
دختر دهه 80 : اول مارک و مدل اتومبیل و ریخت و قیافه خود را به رخ می کشد.


داماد دهه 60 :فقط پدر مادرم ،زن و بچه ،و کارم
داماد دهه 70 :فقط زن و بچه و عشق و حالم و کارم
داماد دهه 80 :فقط عشق و حالم و کارم.


عروس دهه 60 :بایدمثل مادرم سوخت و ساخت این ذات زندگی ست بدبختی و خوشبختی با هم.طلاق پاک کردن صورت مسئله ست و مسئله میزان بردباری صبر و توان مدیریت منه.باید سعی کنم مثل دو رود در کنار هم باشیم. باید مدیریت کنم این هنر زندگیه.
عروس دهه 70 :نباید سوخت وساخت اما باید زندگی کرد و همینطور در وقت لزوم مقابله به مثل.طلاق پایان تلخیه اما خب مجبورم بهم سخت بگذره ول می کنم میرم. این هنر زندگیه.
عروس دهه 80 :مثل دو کوه برابر هم.عوضی بره مهرمو می زارم اجرا یه راست می رم با یکی دیگه.خوش بگذرون و سختی نکش.این هنر زندگیه.


مرد دهه 60:خدا خانواده ثروت
مرد دهه 70 :خانواده ثروت خیانت به همسر(باید اینجور مردا رو زد کشت)
مرد دهه 80:ثروت، خیانت به همسر ،مصرف پروزاک و انواع دیگر قرص اعصاب .(اینجور مردا رو باید از صخنه ی روزگار محو کرد)


عروس دهه 60:تقسیم وظایف رمز موفقیت و آسایشه. من طی یک سند قانونی همسر این مرد هستم نه دوست او .وظیفه من خانه داریه وظیفه مرد کار و تامین زندگی هر کس غیر از این به گوشم بخونه شیطانه.


عروس دهه 70 :تقسیم وظایف چیزیه که باید دوباره معنی و تعریف بشه.دلیل نداره من همیشه غذا درست کنم من کلاس گیتار دارم کلاس آواز دارم . فقط سه یا چهار روز در هفته ممکنه از خونم بوی غذا بیاد.اما خب می دونم که غذا پختن کار منه نه مرد.


عروس دهه 80 :تقسیم وظایف یه حرف احمقانه و سنتیه هر کس به فراخور حالش هر کار که از دستش بر اومد انجام میده هر کاری که می کنم از لطف منه نه وظیفه من پس من هر کاری تو خونه می کنم لطف می کنم. تعهد و وظیفه اعصابمو بهم می ریزه.


پسر دهه 60:خدایا جنگو تموم کن
پسر دهه 70 :خدایا یه خونه خالی برسون
پسر دهه 80 :خدایا برسون یه دومثقال شیره و یه دو سورت شیشه


دختر دهه 60 :طلاق بعد از 10 سال آنهم یک در 1000
دختر دهه 70 :طلاق بعد از 5 سال آنهم یک در 100
دختر دهه 80 :طلاق بعد از 6 ماه الی یک سال آنهم یک در۵


پسر دهه 60 :پیکان 54 و مسافر کشی
پسر دهه 70 :پراید و دختر بازی
پسر دهه 80 :پژو و تصادف منجر به فوت


دختر دهه 60:امامزاده معصوم ودیگر امامزاده ها را شفیع می کرد دعا و نذر می کرد وبالاخره حاجت دل خود را می گرفت
دختر دهه 70 :پیش رمال و دعا نویس می رفت و حاجت خود را طلب می کرد.
دختر دهه 80 :در شرکت های خصوصی به هر نحو که شده رفع حاجت می کند.


جوان دهه 60 :خدایا آبروی مرا حفظ کن
جوان دهه 70 :خدایا پول منو زیاد کن
جوان دهه 80 :کارت سوخت داری داداش

                                                                                                         منبع:http://www.shahriha.blogfa.com/

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 21:19  توسط خرس هاي مهربون  | 

میخام هر چی که یاد گرفتیم براتون بنیویسم...

۱)راحتی و اسایش در دنیا محال است(برای همه همینه نه فقط برای تو)

۲)هر گاه در زندگی ان چرا خواستید نشد ان چه را شد بخواهید

۳)انسان ان گونه زندگی میکند که میاندیشد

۴)برای هر مشکلی در زندگی شما راه  خروجی هست ومشکل غیر قابل  حل وجود ندارد.راه خروج از مشکل ۲تاست....ان چه چاره دارد در چاره کردن و ان چه چاره ندارد صبر کردن

۵)هر گاه از کاری هراس داری خود را در ان بیانداز زیراترس از خطر از خود خطر دشوارتر است.......................

و این ماجرا هم چنان ادامه دارد...........

اینا رو الکی ننوشتما دختر خوب باش پسر خوب باش و قشنگ بخون و روش فکر کن.......

افرین ... باریکلا...

تازه اگه بگین اینا گفته های کیه یه جایزه پیش دوستام دارین...اخه من  کارگردانم بقیه تدارکاتند...........

وای شوخی کردم...تا تیکه بزرگه گوشم نشد خداحافظ دوستون دارم(البته اگه دوستم داشته باشید)

                                                  خرس صورتی

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 22:17  توسط خرس هاي مهربون  | 

زندگی رو سخت نگیر که اگه سختش بگیری

اونم سخت سخت میشه...باور نمیکنی.... عیبی نداره فقط امتحانش نکن

خرس صورتی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 20:38  توسط خرس هاي مهربون  | 

تو این دنیا کسی محرم اسرار کسی نیست

منم تجربه کردم که کسی یار کسی نیست

من خرس صورتی به دوستان صورتیم سلام عرض میکنم

من خرس صورتی با دوستان صورتیم خداحافظی میکنم

بای بای بای بای بای بای بای

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 11:7  توسط خرس هاي مهربون  | 

خانوم ها در سن هیجده تا بیست و یک سالگی مانند آفریقا یا استرالیا هستند: نیمه کشف شده , وحشی , با زیبایی های افسون کننده ی طبیعی.

در سن 21 تا سی سالگی مثل آمریکا یا ژاپن هستند: کاملا کشف شده , بسیار توسعه یافته , آماده برای معامله با پول نقد یا اتومبیل
!

در سن 30 تا سی و پنج سالگی مثل هند یا اسپانیا هستند: بسیار داغ , آسوده خاطر و آرام , آگاه به زیبایی های خود.

در سن 35 تا چهل سالگی مثل فرانسه یا آرژانتین هستند: بدین معنا که اگر چه ممکن است در جریان جنگ نیمه ویران شده باشند اما هنوز جاده های بسیاری برای تماشا دارند!

در سن 40 تا پنجاه سالگی مثل یوگسلاوی یا عراق هستند: جنگ را باخته اند هنوز گرفتار اشتباهات پیشین اند وبه بازسازی کامل نیاز دارند.

در سن 50 تا شصت سالگی مثل روسیه یا کانادا هستند: بسیار پهناور , آرام و مرز ها بدون مرزبان اما سرمای زیاد , خلایق را از آنان میرماند.

در سن 60 تا هفتاد سالگی مثل انگلستان یا مغولستان اند: با یک گذشته ی درخشان و بدون آینده!

بعد از هفتاد سالگی شبیه آلبانی یا افغانستان اند: همگان میدانند که در کجایند اما هیچکس به سراغشان نمیرود!

(خرس قهوه ای) 

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 9:47  توسط خرس هاي مهربون  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 16:37  توسط خرس هاي مهربون  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 16:23  توسط خرس هاي مهربون  |